<< هانا ارنت >>
این بار تصمیم گرفتم تا از یک زن بنویسم.
زنی که هر چه از مرگش می گذرد بر شهرتش افزوده می شود.
کسی که بیشتر فعالیتهایش در حوزه ی فلسفه ی سیاسی بوده است .
کسی که عمری را صرف نقد نظامهای توتالیتر کرد و وجه ی نظامهای
خودکامه ی هیتلری و استالینی را با ظرافت خاصی برملا کرده است .
او که شاگرد یاسپرس و هایدگر شد .
فیلسوفی که به تازگی شاگردانش با جمع اوری نظریاتش کتابی به نام وی
به چاپ رساندند.
زنی به نام هانا ارنت
( تجربه ی هانا ارنت به او چنین می اموزاند که اگر چه انسان ها باید بمیرند ٬
اما هر انسانی به دنیا می اید تا از نو اغاز کند.) التنبرند جانسون
وی در وضع بشری می نویسد : امور بشری اگر به حال خود رها شوند
نمی توانند جز از قانون مر گ پیروی کنند ٬ یعنی یقینی ترین و یگانه ترین قانون
از تولد تا مرگ . انچه در این قانون دستکاری می کند قوه ی عمل است.
<< hannah arendt >>
هانا ارنت در ۴ اکتبر ۱۹۰۶ در المان به دنیا امد.
پدر و مادرش به این فرزندشان یوهانا نا دادند٬ اما از همان اغاز همه هانا
صدایش می کردند. اگر چه هانا در خانواده ای پر از عشق و محبت زاده شد
اما از همان دوران کودکی اندوه و پریشانی در زندگی اش راه یافت.
در سال ۱۹۱۳ پدر هانا بر اثر بیماری فوت کرد. در همین سال ماکس ارنت
پدر بزرگ هانا هم درگذشت و در اوت ۱۹۱۴ مارتا ارنت مادر هانا از ترس
حمله ی روسها دخترش را برداشت و به برلین گریخت .اما در همین سال باز
انها توانستند به کونیگسبرگ باز گردند و سالهای جنگ جهانی را در ثباتی نسبی
سپری کنند . مارتا ارنت در خانه مستاجر می پذیرفت و زندگی را از این طریق
و از راه کمکهای مالی خانواده اش می گذرانید.هانا در این ایام بیمار بود .
مرگ پدر و پدربزرگش در شدت یافتن بیماری اش بی تاثیر نبود.
با همه ی اینها سرانجام به مدرسه رفت.تلاش برای یادگرفتن و فکر کردن
از نخستین چیزهایی بود که او را با قدرت اغازیدن اشنا کرد.
سلامت مزاجی اش رو به بهبودی گذاشت و استعدادهایش شکفته شد.
در همین ایام بود که هانا به اهمیت سیاست نیز پی برد. سیاست واژه ی که در
طول زندگی با ان محشور شد.
در سال ۱۹۲۰ مادرش ازدواج کرد. هانا سعی می کرد خرجش را سوا کند
و درهمین ایام بود که سیگاری شد . عادتی که تا پایان عمر همراهش بود.
رو به مطالعه ی سورن کیگارد و کانت اورد. گهگاه شعر نیز می گفت.
شعر زیر با عنوان خستگی از اوست که به نوعی بیانگر عواطف و احساسات
سردرگم اوست:
انچه را دوست میداشتم نتوانستم حفظ کنم
انچه در اطرافم هست نمی توانم رها کنم
همه چیز فرو می افتد و تاریکی است که بر می اید
هیچ چیز بر من چیره نمی شود
این است راه زندگی
رشد فکری او اغاز شده بود و در سالهای تحصیل در دانشگاه از۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹
فرصت یافت تا شاگرد چند تن از پر غوغاترین اندیشمندان قرن بیستم باشد.
پایان بخش نخست

